← بازگشت

کسی که هر شب می بازد

2 هفته پیش

بی‌خوابی و ذهن

کسی که هر شب می‌بازد

 

دوستی داشتم که می‌گفت بدترین بخش بی‌خوابی، بیدار ماندن نیست. بدترین بخش، همان لحظه‌ای است که می‌فهمی دوباره شروع شده. چراغ‌ها خاموش‌اند، سرت روی بالش است، خانه در سکوت فرو رفته؛ اما درست همان بخشی از ذهنت که قرار بود خاموش شود، تازه بیدار می‌شود. و تو با خودت می‌گویی: «این بار باید بخوابم.» و معمولاً درست از همان‌جاست که می‌بازی.

سال‌ها فکر می‌کردم آرامش چیزی است که باید به دستش آورد؛ مثل نمره گرفتن در امتحان یا برنده شدن در یک مسابقه. اگر بیشتر تلاش کنی، نتیجه‌ی بهتری می‌گیری. این منطق در خیلی از بخش‌های زندگی جواب می‌دهد: بیشتر درس بخوانی، بیشتر یاد می‌گیری؛ بیشتر تمرین کنی، مهارتت بهتر می‌شود. اما خواب جزو معدود چیزهایی است که هرچه بیشتر دنبالش بدوی، بیشتر از تو فاصله می‌گیرد.

اولین بار این موضوع را درباره‌ی خواب نفهمیدم؛ درباره‌ی افکار فهمیدم. مثل خیلی از آدم‌ها یاد گرفته بودم با افکار منفی بجنگم: فکر ناراحت‌کننده‌ای می‌آمد، شروع می‌کردم به تحلیل کردنش، دنبال اشتباهاتش می‌گشتم و سعی می‌کردم با فکری منطقی‌تر جایگزینش کنم. گاهی جواب می‌داد. اما یک اتفاق عجیب هم می‌افتاد: هرچه بیشتر با بعضی فکرها درگیر می‌شدم، بیشتر در ذهنم می‌ماندند. انگار هر بار که جوابشان می‌دادم، ناخواسته به ذهنم می‌گفتم: «این موضوع خیلی مهم است، لطفاً فراموشش نکن.»

جالب اینجاست که تحقیقات روان‌شناسی هم کم‌کم به نتیجه‌ای مشابه رسیدند. وقتی پژوهشگران بررسی کردند دقیقاً کدام بخش‌های درمان شناختی‌رفتاری بیشترین تأثیر را دارند، دیدند همیشه لازم نیست آدم ساعت‌ها با افکارش کلنجار برود. گاهی فقط شروع کردنِ دوباره‌ی زندگی، انجام دادن کارهای ارزشمند و بیرون آمدن از چرخه‌ی درگیری ذهنی، به همان اندازه کمک‌کننده است. وقتی اولین بار این را فهمیدم، احساس سبکیِ عجیبی داشتم: شاید لازم نبود در همه‌ی بحث‌هایی که ذهنم راه می‌اندازد، برنده شوم.

اینجا یک سوءتفاهم مهم وجود دارد. این حرف به معنی مثبت‌اندیشی نیست. اتفاقاً مثبت‌اندیشیِ اجباری هم نوع دیگری از جنگیدن است. وقتی کسی از آینده می‌ترسد، معمولاً با تکرار «همه‌چیز عالی می‌شود» آرام نمی‌گیرد؛ فقط یک صدای دیگر به شلوغی ذهنش اضافه می‌شود. گاهی مفیدترین جمله این نیست که «همه‌چیز خوب خواهد شد»، بلکه این است: «نمی‌دانم چه خواهد شد، و اشکالی هم ندارد که فعلاً ندانم.»

حالا برگردیم به تخت‌خواب. بی‌خوابیِ مزمن برای خیلی از آدم‌ها دقیقاً همین جنگ است؛ جنگی که هر شب در تاریکی تکرار می‌شود. فرد خسته است، می‌داند فردا باید سرِ کار برود، جلسه‌ی مهم دارد، امتحان دارد، مسئولیت دارد. و همین فکرها کم‌کم به یک فشار تبدیل می‌شوند:

«باید بخوابم.»
«اگر تا نیم‌ساعت دیگر نخوابم، فردا خراب می‌شود.»
«اگر امشب نخوابم، از پسِ فردا برنمی‌آیم.»

بدن اما زبان تهدید را خوب می‌فهمد. هرچه خطر را بیشتر حس کند، بیدارتر می‌شود؛ ضربان بالا می‌رود، ذهن فعال‌تر می‌شود، و خواب دورتر. انگار هرچه بیشتر دنبالش می‌گردی، بیشتر پنهان می‌شود.

شاید عجیب‌ترین چیزی که آدم درباره‌ی خواب یاد می‌گیرد این باشد که تخت‌خواب نباید محل تلاش کردن باشد. وقتی شب‌های زیادی را در تخت می‌گذرانی و با بی‌خوابی می‌جنگی، مغز کم‌کم یاد می‌گیرد که تخت یعنی نگرانی و تقلا و شکست، نه استراحت. برای همین بعضی از مؤثرترین تکنیک‌های درمان بی‌خوابی در نگاه اول کاملاً غیرمنطقی به نظر می‌رسند: اگر خوابت نمی‌برد از تخت بیرون بیا، زمان ماندن در تخت را محدود کن، دست از کنترل کردن خواب بردار. پیام همه‌ی این کارها یکی است:

از میدان جنگ خارج شو.

سال‌ها طول کشید تا این را بفهمم. مشکل من این نبود که در برابر ذهنم ضعیف هستم؛ مشکل این بود که فکر می‌کردم باید وارد هر جنگی بشوم که ذهنم راه می‌اندازد. انگار هر فکری که ظاهر می‌شد مرا مجبور می‌کرد پشت میز مذاکره بنشینم و جوابش را بدهم. اما کم‌کم فهمیدم لازم نیست. می‌شود فکری را دید، حضورش را حس کرد، اسمش را گذاشت «نگرانی» یا «ترس» یا «پیش‌بینی»، و بعد اجازه داد همان‌جا باشد، بی‌آنکه مجبور باشی با آن کشتی بگیری.

این یک معجزه نیست؛ قرار هم نیست معجزه باشد. فقط یک تغییر کوچک در زاویه‌ی نگاه است. اما همین تغییر کوچک می‌تواند خیلی چیزها را عوض کند. تا وقتی آرامش را چیزی بدانی که باید به زور به دستش بیاوری، درگیر یک مسابقه‌ی بی‌پایان خواهی بود. اما شاید آرامش اصلاً جایزه‌ی مسابقه نباشد؛ شاید چیزی باشد که وقتی دست از جنگیدن برمی‌داری، آرام‌آرام خودش پیدایش می‌شود.

و آن دوستِ من؟ بعد از سال‌ها، یک روز گفت: «بالاخره دارم شب‌ها می‌خوابم.» نه چون بالاخره در آن نبرد شبانه پیروز شده بود، بلکه چون فهمیده بود دیگر لازم نیست بجنگد.

•••

اگر این حرف‌ها برایت آشناست، احتمالاً تو هم شب‌هایی را می‌شناسی که هرچه بیشتر تلاش کرده‌ای بخوابی، بیدارتر مانده‌ای؛ و خبر خوب این است که این چرخه قابل تغییر است؛ نه با اراده‌ی بیشتر و زورِ بیشتر، بلکه با یاد گرفتن راهی متفاوت برای نگاه کردن به خواب، افکار و نگرانی‌ها.

خوابِ بی‌جنگ، شدنی است.

در دوره‌ی «راه و رسم غلبه بر بی‌خوابی» قدم‌به‌قدم یاد می‌گیری چطور از میدان نبرد شبانه خارج شوی و رابطه‌ات را با خواب از نو بسازی.

شروع کن