← بازگشت

فرار در لباس فکر کردن

3 روز پیش

نشخوار فکری

فرار، در لباس فکر کردن

هرچه بیشتر به مشکلت فکر می‌کنی، ممکن است در واقع بیشتر از آن فرار کنی.

می‌دانم؛ در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسد. مگر می‌شود کسی ساعت‌ها، شب‌ها و حتی هفته‌ها درباره‌ی یک موضوع فکر کند و در عین حال از آن فرار کرده باشد؟ مگر فرار یعنی نادیده گرفتن؟

بگذار از یک صحنه‌ی آشنا شروع کنیم.

ساعت دو نیمه‌شب است. خوابت نمی‌برد. چند ساعت قبل گفت‌وگویی داشتی که هنوز ذهنت را رها نکرده، و حالا دوباره و دوباره مرورش می‌کنی.

«چرا آن حرف را زدم؟»

«کاش جور دیگری جواب می‌دادم.»

«الان درباره‌ی من چه فکری می‌کند؟»

«چرا همیشه همین اشتباه را تکرار می‌کنم؟»

اگر از تو بپرسند داری چه کار می‌کنی، احتمالاً می‌گویی: «دارم موضوع را تحلیل می‌کنم؛ دارم سعی می‌کنم بفهممش.» و واقعاً هم همین را باور داری، چون ذهنت سخت مشغول کار است. آن‌قدر مشغول که اصلاً به ذهنت نمی‌رسد این کار شاید نوعی فرار باشد.

اما یک سؤال مهم باقی می‌ماند: بعد از این همه فکر کردن، چه چیزی تغییر کرد؟ آیا به نتیجه‌ای رسیدی؟ تصمیمی گرفتی؟ کاری انجام دادی؟ یا فقط همان چند جمله بارها و بارها در ذهنت تکرار شدند و صبح با خستگی بیشتری از خواب بیدار شدی؟

اینجاست که ماجرا جالب می‌شود.

●    ●

سال‌ها تصور می‌شد نشخوار فکری فقط یعنی «زیادی فکر کردن»؛ ذهنی که نمی‌تواند خاموش شود. برای همین هم توصیه‌های رایج معمولاً همین‌ها بودند: «بی‌خیالش شو.» «بهش فکر نکن.» «حواست را پرت کن.»

اما وقتی پژوهشگران نشخوار فکری را دقیق‌تر بررسی کردند، به نکته‌ی مهمی رسیدند: نشخوار فکری شبیه حل مسئله نیست. وقتی مسئله‌ای را واقعاً حل می‌کنیم، ذهن از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر حرکت می‌کند؛ سؤال مطرح می‌شود، پاسخ‌هایی بررسی می‌شوند و در نهایت به تصمیم یا اقدام می‌رسیم. اما نشخوار فکری این‌طور نیست.

حرکت نمی‌کند.
دور خودش می‌چرخد.

و همین باعث شد بسیاری از روان‌شناسان به نتیجه‌ای غیرمنتظره برسند: نشخوار فکری، از نظر کارکرد، بیشتر شبیه یک رفتار اجتنابی است تا تلاشی واقعی برای حل مشکل. بعضی آدم‌ها از موقعیت‌های ناراحت‌کننده فرار می‌کنند؛ اتاق را ترک می‌کنند، تماس را قطع می‌کنند یا موضوع را عوض می‌کنند. بعضی دیگر از همان موقعیت فرار می‌کنند، اما با فکر کردنِ بی‌پایان درباره‌اش. ظاهر این دو کاملاً متفاوت است، اما نتیجه یکی است: هیچ‌کدام با چیزی که واقعاً دردناک است روبه‌رو نمی‌شوند.

و آن چیزِ دردناک، اغلب خودِ احساس است.

●    ●

برگرد به همان آدمی که ساعت دو نیمه‌شب بیدار مانده. او مدام درباره‌ی مکالمه فکر می‌کند؛ درباره‌ی جمله‌ها، واکنش‌ها و اینکه چه می‌شد اگر طور دیگری رفتار می‌کرد. اما به چه چیزی نزدیک نمی‌شود؟

به احساس تحقیر.

به حس شرمندگی.

به آن فشار سنگینی که در سینه‌اش نشسته.

به ترسی که آرام در گوشش زمزمه می‌کند: «شاید واقعاً به اندازه‌ی کافی خوب نیستم.»

ذهن ترجیح می‌دهد ساعت‌ها درباره‌ی جزئیات ماجرا فکر کند، چون این کار آسان‌تر از روبه‌رو شدن با آن احساسِ خام و دردناک است. برای همین گاهی نشخوار فکری شبیه یک اتاق انتظار می‌شود؛ جایی که ساعت‌ها در آن می‌نشینیم تا مجبور نشویم وارد اتاق اصلی شویم.

●    ●

بخش فریبنده‌ی ماجرا همین‌جاست. چون فکر کردن خسته‌کننده است، احساس می‌کنیم داریم کاری مفید انجام می‌دهیم، مسئولیت‌پذیر هستیم و روی مشکل کار می‌کنیم. ذهنمان می‌گوید: «اگر این‌قدر به آن فکر می‌کنم، پس حتماً دارم به راه‌حل نزدیک می‌شوم.»

اما همیشه این‌طور نیست. گاهی فقط انرژی مصرف می‌کنیم، بدون اینکه حتی یک قدم جلو برویم.

●    ●

پس اگر نه فرار کردن جواب می‌دهد و نه غرق شدن در فکر، چه باید کرد؟

شاید مهم‌ترین تغییر این باشد که به‌جای جنگیدن با فکرها، جهتِ حرکتشان را ببینی. وقتی دوباره درگیر چرخه‌ی فکرها شدی، از خودت بپرس: «این فکرها مرا به جایی می‌رسانند، یا فقط دور خودشان می‌چرخند؟» اگر به تصمیمی مشخص، اقدامی روشن یا پذیرشِ یک واقعیت می‌رسند، احتمالاً در حال حل مسئله‌ای. اما اگر برای دهمین بار همان مسیر را تکرار می‌کنند و تنها نتیجه‌شان خستگی بیشتر است، احتمالاً با نشخوار فکری روبه‌رو هستی.

و در این لحظه شاید سؤال مفیدتر این باشد: «زیر این فکرها چه احساسی پنهان شده؟»

غم؟
ترس؟
شرمندگی؟
ناامیدی؟

گاهی فقط چند دقیقه ماندن کنار همین احساس — بدون تحلیل کردنش و بدون تلاش برای خلاص شدن از آن — کاری می‌کند که ساعت‌ها فکر کردن نتوانسته انجام دهد. چون وقتی به احساس نزدیک می‌شوی، دیگر لازم نیست ذهن تمام شب تو را با فکرهای تکراری سرگرم نگه دارد.

آن آدمِ ساعت دو نیمه‌شب را دوباره به یاد بیاور. شاید مشکل اصلی او این نبود که بیش از حد فکر می‌کرد؛ شاید مشکل این بود که نمی‌توانست چند لحظه‌ی ساده کنار احساسش بماند. کنار این حقیقت که:

«الان ناراحتم.»

«الان ترسیده‌ام.»

«الان احساس شکست می‌کنم.»

و ذهنش، با نیتِ محافظت از او، تمام شب کار کرد تا نگذارد با این احساس‌ها روبه‌رو شود.

شاید به همین دلیل است که بعد از یک شبِ پر از فکر، معمولاً سبک‌تر نمی‌شویم؛ سنگین‌تر می‌شویم. انگار تمام شب دویده‌ایم، بدون اینکه حتی یک قدم جلو رفته باشیم.

و شاید آرامش جایی نیست که فکرها کاملاً تمام می‌شوند؛ شاید آرامش از جایی شروع می‌شود که دیگر لازم نیست از احساس‌هایمان فرار کنیم.

این مقاله برای تأمل و آگاهی نوشته شده، نه به‌جای کمک تخصصی. اگر نشخوار فکری زندگی روزمره‌ات را به‌طور جدی مختل کرده، گفت‌وگو با یک روان‌شناس می‌تواند کمکی واقعی و متناسب با شرایط خودت باشد.

منابع و مطالعه‌ی بیشتر

  1. Nolen-Hoeksema, S., Wisco, B. E., & Lyubomirsky, S. (2008). Rethinking Rumination. Perspectives on Psychological Science.
  2. Watkins, E., & Moulds, M. (2004). Distinct modes of ruminative self-focus and problem solving in depression. Behaviour Research and Therapy.
  3. «The relationship between rumination, avoidance and depression in a non-clinical sample» (2006), Behaviour Research and Therapy.
  4. «An Experiential Avoidance Conceptualization of Depressive Rumination», Behaviour Research and Therapy (PubMed Central).
  5. Treynor, W., Gonzalez, R., & Nolen-Hoeksema, S. (2003). Rumination Reconsidered. Cognitive Therapy and Research.