تلهای به نام «مسئولیت»

سلامت ذهن و خودمراقبتی
تلهای به نام «مسئولیت»
بعضی از آدمها فکر میکنند اگر دست از نگرانی بردارند، آدم بیمسئولیتی میشوند. این موضوع شاید برای شما هم آشنا باشد؛
فردا قرار است تصمیم مهمی بگیرید... یا منتظر جواب مهمی هستید... یا کاری روی دوشتان مانده که نمیشود نادیدهاش گرفت. شب میشود، چراغها خاموش میشوند، اما ذهنتان تازه شیفت کاریاش را شروع میکند!
«اگر اشتباه کنم چه؟»
«اگر چیزی را از قلم انداخته باشم چه؟»
ساعتها میگذرد و شما همچنان دارید سناریو میسازید! از بیرون شاید شبیه نگرانی باشد، اما از درون حس دیگری دارد؛ حس اینکه دارید وظیفهتان را انجام میدهید. انگار هر دقیقهای که بیدار میمانید، مدرکی است برای اینکه این موضوع واقعاً برایتان مهم است. و همینجا تله شروع میشود!
برای خیلی از ما، اهمیت دادن و فکر کردنِ مدام کمکم به یک چیز تبدیل شدهاند. اگر آرام باشیم، انگار بیخیال شدهایم. اگر راحت بخوابیم، انگار موضوع برایمان مهم نیست. اگر نگران نباشیم، یعنی مسئول نیستیم.
اما واقعاً اینطور است؟ آن شبهایی را به یاد بیاورید که تا صبح دربارهی یک مسئله فکر کردهاید. صبح که بیدار شدید، چه چیزی عوض شده بود؟ تصمیمتان بهتر شده بود؟ خبری زودتر رسیده بود؟ مشکلتان حل شده بود؟ یا فقط یک آدم خستهتر تحویل صبح داده بودید؟!
ما از کودکی پیامهای عجیبی درباره نگرانی از اطرافیان و جامعه دریافت میکنیم. مادری که شب تا صبح نگران فرزندش است، مادر دلسوزتری به نظر میرسد! کسی که بعد از اشتباه کردن هفتهها خودش را سرزنش میکند، انگار وجدان بیدارتری دارد! کارمندی که حتی در تعطیلات ذهنش از کار جدا نمیشود، فرد متعهدتری به حساب میآید!
کمکم این پیام در ذهن ما جا خوش میکند که هرچه بیشتر رنج بکشی، یعنی بیشتر اهمیت میدهی. اما این برداشت یک ایراد اساسی دارد.
نگرانی شاید نشانهی اهمیت دادن باشد، اما خودِ اهمیت دادن نیست.
همانطور که دود نشانهی آتش است، اما دود خودش آتش نیست. ما این دو را با هم اشتباه گرفتهایم.
وقتی نگرانی را معادل مسئولیت بدانید، رها کردنش سخت میشود. چون دیگر فقط با یک فکر طرف نیستید؛ انگار دارید با هویتتان معامله میکنید.
اگر ذهنم آرام باشد یعنی کوتاهی کردهام.
اگر دست از فکر کردن بردارم یعنی آدم خوبی نیستم.
به همین دلیل خیلی وقتها آدمها به نگرانی نمیچسبند چون مفید است؛ به آن میچسبند چون رهایی از آن باعث میشود احساس گناه کنند.
جالب اینجاست که این دام معمولاً سراغ آدمهای بیمسئولیت نمیرود. بیشتر قربانیانش آدمهای وظیفهشناساند؛ همانهایی که همیشه میخواهند همهچیز درست پیش برود و نمیخواهند کسی را ناامید کنند.
«تا وقتی نگرانم، یعنی غافل نشدهام.»
«تا وقتی نگرانم، یعنی کوتاهی نکردهام.»
و این منطق آنقدر قانعکننده به نظر میرسد که کمتر کسی جرئت میکند زیر سؤالش ببرد. اما یک تفاوت مهم وجود دارد که خیلی وقتها از چشممان پنهان میماند: اهمیت دادن با درگیر شدن فرق دارد.
اهمیت دادن یعنی چیزی برایتان ارزشمند باشد و حاضر باشید برایش قدمی بردارید. درگیر شدن یعنی ذهنتان ساعتها و روزها دور همان موضوع بچرخد، حتی وقتی هیچ کاری از دستتان برنمیآید. اولی شما را به عمل نزدیک میکند؛ دومی فقط انرژیتان را مصرف میکند!
و عجیب اینجاست که هرچه بیشتر درگیر نگرانی میشوید، معمولاً توان کمتری برای اقدام واقعی باقی میماند. ذهن خسته، تصمیمهای ضعیفتری میگیرد. بدن خسته، کمتر تاب میآورد. آدم فرسوده، کمتر میتواند حضور مؤثری در زندگی داشته باشد.
- مقاله مرتبط: کسی که هر شب میبازد
شاید بد نباشد دفعهی بعد که خودتان را وسط یک دور باطلِ فکر کردن پیدا کردید، از خودتان فقط یک سؤال بپرسید: «اگر همین حالا این نگرانی تمام شود، دقیقاً چه چیزی را از دست میدهم؟»
اگر پاسخ این باشد که «یک کار مشخص وجود دارد که باید انجامش دهم»، پس احتمالاً وقت اقدام است، نه نگرانی. اما اگر پاسخ چیزی شبیه «اگر نگران نباشم، احساس میکنم آدم بیتفاوتی هستم» باشد، آنوقت احتمالاً با خودِ تله روبهرو شدهای؛ تلهای که تو را وادار میکند برای اثبات مسئولیتپذیری، مدام خودت را فرسوده کنی.
شاید مسئولیت واقعی آن چیزی نباشد که ما سالها تصور کردهایم. شاید مسئولیت یعنی بدانیم چه زمانی باید کاری انجام دهیم و چه زمانی باید اجازه دهیم ذهن کمی استراحت کند. شاید آدمهای واقعاً مسئول، کسانی نباشند که بیشتر نگران میشوند؛ بلکه کسانی باشند که انرژیشان را برای لحظهای نگه میدارند که واقعاً میتوانند اثری بگذارند.
و شاید یکی از آزادکنندهترین حقیقتهای زندگی همین باشد:
لازم نیست برای اثبات اینکه چیزی برایت مهم است، هر شب بابتش بیدار بمانی. چیزهای مهم، حتی وقتی خوابیدهای هم مهم میمانند. فقط دیگر لازم نیست هزینهی آن اهمیت را با آرامش خودت پرداخت کنی!
اگر نگرانیهای مداوم، نشخوار ذهنی یا بیخوابی بخش مهمی از زندگیات شدهاند، صحبت با یک روانشناس میتواند کمک کند ریشهی این الگوها را بهتر بشناسی و راههای مؤثرتری برای مواجهه با آنها پیدا کنی.

خیلی وقتها آدمها به نگرانی نمیچسبند چون برایشان مفید است؛ به آن میچسبند چون رهایی از آن باعث میشود احساس گناه کنند.